تبليغاتX
احمقانه های من -
 

   حالا درست که من هی غر زدم. هی غر زدم و توپیدم از دل تنگی و سختی های زندگی مجردی. ولی خدائیش الان که خوب نگاه می کنم می بینم حداقل الان خود ِ خودم هستم!

وقتی با خودم بلند بلند حرف می زنم و کسی دنبال آدرس یه روان شناس نمی گرده ٬ وقتی از خیال پردازی های فانی ام شاخ در میارم ٬ وقتی یه دل سیر به افکارها و فانتزی های ذهنی م می خندم ٬ وقتی رو سوفای هال کتاب به دست و تلویزیون روشن تا صبح خوابم می بره ٬ وقتی ساعت خوابم به نظر بقیه آدم های زنده ی دور و برم ٬ به هم ریخته ولی تازه خودم به این نتیجه رسیدم که ساعت خوابم تنظیم شده ٬ وقتی با آبی پوش می خوام حرف بزنم و پشت تلفن با خیال آسوده ازینکه مامان اتاق بغلی نیست و من هی می تونم اسم اعضای ممنوعه ی بدن رو بلند بلند بگم و کِــــیف کنم ٬ وقتی همه ش گرسنه ام باشه چون هیچی غذا نخوردم ٬ وقتی با یه آهنگ رمانتیک وسط هال جلوی چشمان متعجب مارکو قــِر کمر میام و گاها دیده شده حتی سعی می کنم سالسا برقصم ٬ وقتی داداش راجع به کسی ازم سوال می پرسه و من با خیال راحت میگم : هان٬ همون *****؟؟  ٬ وقتی قراره آخر ترم بیست واحد امتحان بدم بعد همش چسبیدم به این کتاب هایی که همشون رو جوییده جوییده کردم و به خیال خودم نشونه گذاری تا حتما قبل از تموم شدن ترم بخونمشون ٬ اصلا وقتی نوشته های ثبت شده ام توی این وبلاگ یک دهم نوشته های ثبت موقتم باشه ٬ وقتی به این نتیجه برسم که بعضی وبلاگ می نویسن ٬ من لاگیدن بر وزن ل=ا *ص ی×د.ن ! ٬ وقتی هر وخت که دلم خواس با آبی پوشم رفتیم تو تخت من ٬ وقتی داداش میگه من شب دیر میام خونه ٬ منم خیلی راحت میگم باشه داداچ هر جور که راحتی ٬ وقتی بدون شلوار و کلا لباس می تونم در سطح خونه تردد کنم و واسه خودم جلوی تی وی لــَم بدم و آلوچه قرمز بخورم با نمک٬  وقتی دیگه اصلا نگران اومدن دزد و قاتل و قاچاقچی نیستم و شب ها تا صبح به شب زنده داری مشغولم و به این نتیجه می رسم که شب رو گذاشتن واسه کارهای مفید!! و اصن واسه چی آدم شب ها باید بخوابه؟ ٬ وقتی دوست جونه از زنجان زنگ می زنه که کوشی پس؟ چرا نیومدی باز؟ صدای خواب آلودم رو صاف می کنم و کله ی زرافه ی آبی پوشم رو می چپونم زیر پتو که نکنه دوستم ازون طرف خط ببیندش! و با مثلا غم بزرگی که در دلم رخنه کرده ! میگم از قطار جا موندم! - در حالی که اصلا بلیط نخریدم -  و وقتی میگه خب پاشو با سواری بیا! میگم نـــــــه! هوا اینجا افتضاح بارونیه! جاده ها خطرناکه! و بعد هم تو دلم دعا می کنم که هواشناسی گوش نده! وقتی تصویر این روزهایم یک پرنسس قوز کرده ی پشت کامپیوتر نشینی ست که همانجا غذا - هله هوله - می خورد ٬ همان جا کتاب می خواند ٬ همان جا تلفن حرف می زند٬ فکر می کند ٬ انتظار می کشد ٬ زندگی می کند ٬دست تو دماغش! می کند و بعضی ها ازین حالت او عکس میگیرن!! * و اگر نیاز به دستشویی هم نبود همان جا .... !

این ها همه یعنی اینکه این روزها پرنسس نرمال تری هستم. حالا هر چقدر هم به این روزهای گرگینگی ام نزدیک باشم.

* جرئت داری یه دونه ازون عکس های به قول خودت بی ناموسی من رو بذار اینجا تا همه ببینن که من دست تو دماغم نبود! والله! آدم این روزها جرئت نداره دستشو ببره طرف لب دهنش!

 ** تازه اگه خیال این داداچ کوچیکه نبودا؟ یه تیریپ سفر هم با این ببری جان می رفتیم. دو تایی. باهم!

*** در رابطه با پست پیشین : اصلا خوشم میاد بذارمتون سر کار. مشکلیه؟ یه دو دیقه از پای این کامپیوتر پاشده بودما؟!

 

 ته نوشت بعدا اضافه شده : توی تقویم عشق مون یه ضربدر قرمز می کشم روی روز بیست و هشتم اردی بهشت ماه که دوباره و بیشتر از پیش عاشقت شدم. زیرش هم می نویسم : عطش! زیر عطش هم می نویسم : تولدش مبارک! زیرترش هم می نویسم : قرارمون دو دیقه بعد! دیگه کجا؟! بین خودمون بمونه ! 

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387   پرنسس  |