تبليغاتX
احمقانه های من
 

ولنتاین نوشت و ماجرای سرقت مسلحانه!

 

* روز پنج شنبه عصری بابا با یه دسته گل خیلی بزرگ و یه کیسه وارد خونه شد. بعد از سلام بابا به مامان میگه: "بفرمایید سرکار خانـــــــــــــــــوم! این هم هدیه ی ولنتاین شما! " و دست گل رو به سمت مامان دراز می کنه. مامان -مثل این سه چهار سال اخیر!- هیجان زده از اینکه بابا یادش بوده و به مناسبت یه همچین روزی یه دسته گل خیلی بزرگ گرفته با خوش حالی تموم دسته گل رو از بابا می گیره. بابا روش رو می کنه به منو میگه : نخیر! من شمارو هم فراموش نکردم! تا حالا اون دوماد کچل مون!! بیاد ( برای سر به سر گذاشتن من همیشه میگه طرف کچله!! :دی ) بنده واسه شما هم کادوی ولنتاین میگیرم .و با مهر و محبت اون کیسه ی توی دستش رو به طرف من دراز می کنه تا من بگیرم. مامان متعجب نگاه می کنه ببینه بابا برای من چی گرفته و من هم با خوش حالی تموم و هیجان زده کیسه رو می گیرم و بازش می کنم.   بله؟ مایلید بدونید بابا برام چی گرفته بود که بعدش مامان از شدت خنده چشم هاش ریز شده بودن؟

قول میدید به رمانتیک بودن کادوی من ایرادی نگیرید؟

هوم٬ ممنون. بابا جون برام لطف کرده بودن بیست و یکی ( به تعداد سال های رفته از عمرم! ) بستنی شکلاتی کاله خریده بودند!!!!!!! این هم از کادوی ولنتاین امسال بنده!!

حالا بعدش قرار گذاشته بودیم با داداش کوچیکه بریم بالاخره من گوشی بخرم و اصلا از قبل حواسمون نبود که امشب ولنتاینه. توی مغازه که بودیم احساس می کردم همه به من و داداش کوچیکه چپ چپ نگاه می کنن که داداش کوچیکه خودش آروم در گوشم گفت : پرنسس بیا فیلم بازی کنیم و یه کمی تو واسه من لوس بازی در بیار بخندیم. گفتم اکی! خلاصه تا بیایم بیرون کلی فیلم بازی کردیم. اومدیم شام بخوریم قرار شد اونجا هم یه دور دیگه تیریپ لاو شدید بیایم و وقتی داداش کوچیکه به من جعبه ی تلفن رو میده من هم همون جا یه دسته پول از تو کیفم در بیارم بیرون و بپاچچچم!!! تو صورتش! آخه چیز دیگه ایی همراهمون نبود تا اونو با عشق تقدیمش کنم!! البته من دیگه یه ذره بچه بزرگ بودنم گل کرد و جلوی مسخره بازی های داداش کوچیکه رو گرفتم و نذاشتم کار به پرت کردنمون از رستوران به بیرون به علت انجام اعمال منافی عفت بکشه!! :دی :))) ( از من بدتر تو شیطنت داداش کوچیکه ست که پایه ی همه چیز هست! )

( از بابا همین جا کلی تشکر می کنم اول به خاطر این که به یادم بود و دوم به خاطر ابتکاری که به خرج داد و به تعداد اسفند های رفته از عمرم واسم بستنی که دوست دارم رو خریده بود!)

 

* مارکو که معرف حضورتون هست؟ ته تغاری خونواده؟ از زمانی که اومد توی خونمون شدید جای خودش رو توی دل همه باز کرده و الان حقیقتا یکی از اعضای خونواده حساب میشه و اصلا به عنوان یه کاسکو و یا یه طوطی بهش نگاه نمی کنیم. حالا ماجرای این دزدی چیه؟ جریان ازین قراره که این روز ها خونه ی ما انواع و اقسام گردو و بادوم و خرت و پرت های آجیل شب عید روی میز پهن هست. مارکو هم عاشق گردوئه ولی با این حال روزی بیشتر از یه دونه گردوی کامل نباید بخوره وگرنه گرمیش می کنه.  قفس ایشون نزدیک میز نهار خوریه و بعد ازینکه باهاش یه سری تمرین واسه حرف زدن می کنیم بعدش آزاد میذاریمش توی خونه. اون روز منو مارکو توی خونه تنها بودیم و من مشغول کتاب خوندن که صدای بال زدنش رو شنیدم و رفتم ببینم اگه جای ناجوریه برش گردونم که دیدم رفته رو یکی از صندلی های میز ناهار خوری نشسته. همین منو دید بلند شد و برگشت سرجاش ( هیچ وقت اونجا نمیشینه ) بعد از چند دقیقه صدای بال زدنش رو شنیدم و دوباره یه نگاه کردم دیدم نیست!! گشتم دیدم نشسته روی میز ناهار خوری چند قدمی سینی ِ گردوها. یه کمی به من نگاه می کرد یه قدم بر می داشت دوباره یه کم زیر چشمی و یه قدم دیگه ..... کارش برام جالب بود می خواستم ببینم چی کار می کنه. دیدم آروم آروم رفت جلو ٬ قشنگ گشت و با دقت بزرگ ترین و سفید ترین گردو رو انتخاب کرد!! چون سهمیه ی اون روزش رو خورده بود همین رفتم جلو تا ازش بگیرم که در کمال پررویی پر زد و رفت نشست پشت در! یعنی یه جایی که دست من بهش نرسه!! و نشست و در جلوی چشم های از تعجب چهار تا شده ی من با خیال راحت خورد و پر زد و اومد نشست سر جاش!! هنوز ده دقیقه نگذشته بود که باز صدای پر زدنش رو شنیدم. دیدم آقا کارشون رو خوب بلد شدن و یک سره روی سینی گردو ها فرود اومدن و در حال بلند کردن یه گردوی دیگه و همین منو دید منتظر عکس العمل من نشد! برداشت و دوباره رفت پشت در نشست! ازین کارش انقدر خندم گرفته بود که دلم نیومد دعواش کنم! رفتم سینی گردوها رو از جلوی دست آقا دزده! برداشتم و شب ماجرارو واسه خونواده تعریف کردم. بابام می گفت خوبه حالا مثل کلاغ ها به جواهرات علاقه نداره!  حالا بعید نیست! کم کم خودشو رو کنه واسمون!!

بدون مناسبت نمی بینم که بگم بابام به من میگه مارکوی سخن گو!  آخه از وقتی مارکو اومده خونمون من استعداد های نهفته ام رو در شکلک در آوردن - برای اینکه مارکو از من یاد بگیره - و تقلید صدا رو برای همگان رو کردم و ازونجایی که مارکو خیلی باهوشه! داداش کوچیکه تشخیص داده که قبل ازینکه بیاد خونمون ایشون در باغچه بان تحصیل می کردن :)))

 

ولنتاین تون با تاخیر مبارک!

ته نوشت: حالا نمیشه کمی دندون رو جیگر بذارید و من قضیه* رو بیشتر ازین لو ندم؟

* همین قضیه هیجدهم بهمن و ملکه الیزابت و اینا رو میگم!

 

 

 

+  جمعه بیست و ششم بهمن 1386   پرنسس  | 

 

 

نگاهت وطن من است.  تبعيد مي شود ذهنم در ميان چشمانت كه مضاف ٌ اليه شان فقط خودت مي تواني باشي.  به تو مي انديشم .  اتاق نفسش گرفته٬ من هم! ضربان قلبم را ببین؟ قدم هاي آبي تو هستند روي تصورم . تو راه مي روي در من. آبي ها را دنبال مي كنم تا تو؛ به تو كه نمي رسم گم مي شوم در ميان ديوارها. از اول هم می دانستم اين ديوارهاي اتاقم با عشق مشكل دارند. باعث خجالت است اما هنوز هم نتوانسته ام اسمت را ياد اين ديوارها بدهم. احمق ها نمي دانند چه لذتي را از دست مي دهند. اسمت را كه تكرار مي كنم خوشبخت مي شوم و حجم اين اتاق براي من و خوشبختي هايم خيلي كوچك مي شود. حاضرم قسم بخورم كه اگر اين ديوارها هم كمي همكاري كنند اتاق از هم مي پاشد و من مي توانم آبي ها را دنبال كنم تا برسم به تو. باور كن من با تباني تو و اين ديوارها مشكلي ندارم. تو مثل يك سرود وطن پرستانه هستي كه هر كسي خواسته يا نخواسته دوستت دارد، اما عزیزم، من كسي را نمي شناسم كه هم اندازه من دوستت داشته باشد و هیچ کسی در دنیا قادر نیست تورا هم چون من کهکشانی دوست داشته باشد!  كاش مي دانستي دنيا براي خوشبختي كه براي تو آرزو دارم چقدر كوچك است.  نگاه تو وطن من است ؛  ازچشمانت كه بیفتم ، مي شوم گم ، تاريك ، ميكروب مي شوم ، ديگر كسي نمي بيند مرا، ديگر نمي توانم اسمت را ياد اين ديوارها بدهم. ديگر نمی توانم به این دیوارها بفهمانم که باز وقت خداحافظی که می شود تو مثل هميشه می روی و دوباره اسمت را كه تكرار مي كنم حسي مشترك پيدا مي كنم با خدا ....  

قدم هاي آبي تو هستند توی چشم هایم .... آبي ها را كه دنبال مي كنم به ديوارها مي رسم. ديوارها جلو ام را مي گيرند لعنتی ها!  هر قدر مشت مي كوبم به اين ديوارها رهايم نمي كنند. كاش مي دانستي در باور من آدم های پشت این مرزها که تورا می بینند چقدر خوشبخت اند.  خوشبخت.  خوشبخت.  خوش (بخت)  .. .. ..

 

 

 

 

+  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386   پرنسس  | 

 

 

                        ** بعد از نوشت : هیجده بهمن را شما هم به خاطر بسپارید!!**

 

سر نوشت : مادرم عادت داره یکی دو ماه قبل از عید یه خونه تکونی مفصلی انجام میده تا نزدیکی های نوروز که میشه فیلم خونه تکونی رو روی دور تند نزنه و با خیال راحت تری دوباره خونه رو تمیز کنه. و این موضوع شامل اتاق من هم میشه. چند روزی بود قرار بر تمیز کردن داخل کمد هام رو با خودم گذاشته بودم تا بالاخره امروز میسر شد. پایین کمد دیواری لباس های من یک کمد کوتاه تر ولی عمیق تری هم وجود داره که من کتاب های کنار و سالنامه ها و کلا چیزهایی که زیاد لازم ندارم رو اون زیر نگه داری می کنم و فکر می کنم از سال پیش تا الان پاک سازی نشده بود. موقعی که داشتم بیرون می آوردم تا گردروبی بشن و احیانا کتاب هایی که دیگه به کارم نمیان رو به یه جای دیگه منتقل کنم تا جا واسه کتاب های جدید پیدا بشه به یه پوشه ایی برخوردم و توش یک عالمه نوشته ! باورتون میشه اگه بگم من توی سادگی و صمیمیت اون نوشته ها غرق شدم؟ نوشته های غریبه ایی نبودند. نوشته ها نوشته ی خودم بودند ولی نه فکر نکنید که از خودم تعریف می کنم! هر آدمی از دیدن دست خط خودش در سال های نوجوانی - و یا احیانا جوانی - ذوق زده میشه و دوست داره بدونه اندیشه اش در اون سال ها چه بوده و نحوه ی نگرشش به دنیای پیرامونش چطور! نوشته هایی پیدا کردم که در سال های دوره ی راهنمایی نوشته بودم و ادعایی هم نیست که خیلی قشنگ و سلیس و روان هستن! ولی هر چه هست برای من پر است از خاطره و یاد آوری آن همه ذوق و شوق های کودکانه! اولین نوشته ایی که توی وبلاگ می خوام بذارمش مربوط میشه به سال ۸۰ که بر خلاف نوشته های الان ام عنوان هم داشت!

 

****

صدای ستاره ها !

 

یه روزی ٬ وقتی کوچیک بودم - البته هنوز هم کوچیکم ولی اون روز خیلی کوچیک بودم! - شبا پرده ی پنجره ی کوچیک اتاقم رو کنار میزدم و چند تا ستاره ی اون تیکه ی ستاره دوزی شده ی آسمون رو به اتاقم دعوت می کردم. واسه ی هر کدومشون یه اسمی میذاشتم و باهاشون خلاصه کلی صفا می کردم. بعضی وقتا هم یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه می رفتم رو پشت بوم٬ مهمونی ستاره ها! همشون ُ دوست داشتم ولی خب دلم واسه ی اونایی که کم نور تر بودن می سوخت. فکر می کردم بچه ترن! با خودم می گفتم : یه روز که بزرگ شدم ٬ یه شبش (!! ) میرم آسمون ُ با یه بغل پر از ستاره برمیگردم٬ تا دیگه پریناز و اون پسره که بچه های کوچه بهش میگن علی و ِندِر هِی به من زور نگن! اون وقت اون ستاره های بزرگ ترو میزنم به طاق اتاقم و اون کوچولوترها رو هم با خودم شبا می برم زیر پتو ٬ تا اونجا رو واسم روشن کنن . اون وقت دیگه نه از اون گرگ بدجنس تیز دندون می ترسم ُ نه از آقا درویشه! به خودم می گفتم : یادم باشه حتما حتما هم جیب هام رو پر از ابر بکنم تا یه موقع ستاره کوچولو ها دلشون واسه خونشون تنگ نشه؟! یه موقع دل تنگی نکنن؟؟ آخه می دونید؟! راستش درسته به قول معصومه خانوم زن همسایه مون که خیلی فوضول بود! خرس گنده بک شده بودم و نباید گریه می کردم ولی بعضی وقت ها که مامانم می رفت بیرون و منو میذاشت خونه ی اونا دلم واسه خونه ی خودمون تنگ میشد . خب منم فکر همین جاها رو کرده بودم. نقشه کشیده بودم ستاره ها رو وقتی که آوردم توی اتاقم به هیچ کس ِ هیچ کس هم ندم! خب آخه خودم آورده بودمشون خب؟!

خلاصه دنیایی بود پر از بچگی! یه بچه ی معصوم شیطون بودم نمی دونم شاید هم یه شیطون معصوم کوچولو! آخه اون روزها خبر نداشتم که یه روزی میاد که شبا دیگه از کثیفی هوا نمی تونم با ستاره ها خاله بازی کنم! تا اینکه یه شبی خوابیدم ُ فردا صبحش با مامانم رفتم مدرسه. وقتی که اونجا از آرزوم گفتم و خانوم معلم گفت که شاید بعضی از همون بچه ستاره ها از خونه ی ما که سهله! از کره ی زمین هم بزرگ تر باشن! راستشو بخواید ازش بدم اومد! داشت دروغ می گفت به نظرم٬ تا اونارو ورداره واسه بچه های خودش! اما وقتی از بابام پرسیدم و اون هم گفت آره دیگه با همه ی همه ی ستاره های آسمون قهر کردم . همون شب رفتم رو پشت بومُ به همه ستاره های آسمون خونمون گفتم : قهر! قهر! قهر!!

بعد ازون دیگه نرفتم رو پشت بوم ُ دیگه هم هیچ کدومشون ُ به اتاقم راه ندادم ُ با هیچ کدومشون هم خاله بازی نکردم ُ هر شب هم دستام رو گذاشتم رو گوشام تا صدای منت کشی هاشون رو نشنوم ..... گذشت تا اینکه یه شبی که من روزش (!! ) بزرگ شده بودم٬ خواب دیدم که یه لباس سفید و پفی مثل همون لباس عروس های نقاشی های بچگی ام پوشیدم ُ هوار تا ستاره ی دنباله دار هم شدن روی سرم یه تاج ُ چند تا از اون بچه ستاره ها هم روی لباسم چسبیده بودن! یک عالمه ستاره - حتی بیشتر از ستاره های پشت بوم خونمون- منو دوره کرده بودن ..... وقتی که چشامو باز کردم باز دوباره صدای ستاره ها رو که منو صدا می کردن شنیدم. رفتم و همین که پنجره ی اتاقمو باز کردم همه ی همه ی ستاره های آسمون مهمون من و اتاقم شدن ... بعضی هاشون به من چشمک می زدن ُ بعضی های دیگه شون هم واسم دست تکون می دادن و چند تاشون هم هِی دورم می چرخیدن ُ هِی ترانه می خوندن. اتاقم شده بود پر از ستاره های کوچیک و بزرگ .....

حالا الان بعد از چندین سال از گذشت اون شب رویایی٬ هنوز که هنوزه ٬ گاهی وقت ها که به آسمون کثیف و دود گرفتمون نگاه می کنم ٬ انگاری دوباره صدای اونا رو می شنوم که واسم می خونن : " عمو زنجیرباف ؟ زنجیر منو ...... "

کاشکی که روزهای سرد و غم زده ی این دنیا هم مثه خواب های قشنگ من پر بود از واقعیت های دروغی٬ یا شاید هم دروغ های واقعی! نمی دونم! راستشو بخواید خودم هم فرق بین یه واقعیت دروغی و یه دروغ واقعی رو نمی دونم .... کاشکی که یه روز بیاد که شبا دیگه این دودهای لعنتی نباشن ُ من باز هم شرمنده ی مهمون نوازی ستاره ها بشم! کاشکی که باد دوباره گوشم رو پر از ترانه های کودکانه ی بچه ستاره ها کنه ! کاشکی که اون شبی که عروس می شم ٬ هزار هزار ستاره ی دنباله دار ٬ دنباله ی تور سفید من باشن و برای خوش بخت شدنم هِی خدارو صدا زنن!

 

 

ته نوشت : به متن وفادار بودم و عینا از ـــَــِــُـــ های داخل نوشته استفاده کردم. اگر غلط نگارشی داره بر پرنسس پونزده ساله ببخشید!

دل نوشت : زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

 

 

 

 

+  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386   پرنسس 

 

چشم هایت را ببند و  .....

 

 

 

ته نوشت : امسال بهار با تمام بیست و یک بهار گذشته فرق خواهد داشت!

 برایم دعا می کنی که ملکه الیزابت رضایت دهد؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

+  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386   پرنسس  | 

 

 

می گوید : " کافی ست که قلبت را آزاد بگذاری و رها شوی. " برایم کلی دوست و آشنا هم مثال می زند تا بهتر در مغز فندقی ام جا شود.

می گویم٬ البته در دلم  : " گم شدن در جنگل که بلدی نمی خواهد؟ کافی ست یکی از همان حرفه ایی هایش را سفارش بدهی. با رنگ٬ سایز و عشق پانزده سانتی! بعد اوقات فراغتت بروی کتاب بخوانی و دعا کنی که باران بیاید و ردت را کفتار ها گم کنند. "

می گویم ٬ باز هم در دلم : " گم شدن در همین زندگی سه در چار که انزجار نمی خواهد؟ جواب تمام پیشنهاد ها بله می شود و موبایل ها روشن و جواب تمام اس ام اس ها " می تو " و  همه ی شکستن های " دل " را دایورت می کنی روی اسکرول بار. "

می گویم ٬ به خودم می گویم : " هیچ کسی همچون من از عهده ی گم شدن کف اقیانوس به این هنرمندی بر نمی آید! " و بعد از آن زیر داد می زنم و دعا می کنم که حباب هایم تا بالا دوام بیارند و بغض شان نترکد.

 

ته نوشت : باور کن این روزها " تو " بهتر از هر کس دیگری توانسته ایی لب خند را - هر چند سطحی- بر روی لب های این دخترک لج باز و غمگین بیاوری .ممنون!

 می دانی ...! می خواهم بگویم که ...اصلا تو که می دانی ! گفتن ندارد! حداقل سرت را نزدیک تر بیاور ... نه! نشد. اینطور و اینجا نمی شود ! به خوابم بیا امشب...برایت می گویم که تو...هان...تو را...و من... میدانی که ... امشب...به خوابم هم اگر نیامدی ... به خیالم بیا ... با تو می گویم که ... اصلا"چشم هایم را نگاه کن ... دیدی ؟ می دانی که ... ببین ... همین!

 

 

+  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386   پرنسس 

 

گاهی وقت ها!

 

میدونی گاهی وقتا هیچی واسه گفتن نداری.

گاهی وقتام داری ولی میدونی اهمیتی نداره.

گاهی هم دوست داری که یه چیزی واسه گفتن داشته باشی.

.

.

.

اما امان از اون روزی که توی دنیای گفتنی ها گیر کرده باشی و فقط خودت باشی و خودت - و گوش محرمی پیدا نکنی واسه گفتن شون!

نا خواسته بیفتی در مسیر سیر و سلوک عرفانی!!! تهذیب نفس اجباری!

 تا حالا شده توی شلوغ پلوغی تنهایی خودت گیر کرده باشی؟

 

 * من خودم رو می خوام. خود ِ خودم رو.

* یه جا خوندم نوشته بود : همیشه از من به عنوان یه بی معرفت یاد کن! شاید آروم بگیرم...

 

 

 

 

 

+  جمعه پنجم بهمن 1386   پرنسس