تبليغاتX
احمقانه های من
 

 

یه دفعه هم اومدم راجع به احضار ارواح بنویسم تعداد کامنت های خصوصیم و مخالفم بیشتر از تعداد کامنت های عادی و موافق بود. در هر صورت سوالات بی شماری دارم که خیلی از " این کاره " هاش هم نتونستن بهم جواب بدن. یه توضیح خیلی کوتاهی میدم و دیگه هم به توصیه یکی از دوست ها پیگیرش نمیشم.

مدیوم خوبی نیستم. اینکه میگم مدیوم خوبی نیستم نه اینکه اصلا نباشم ولی آیدا دوستم مدیوم قوی تری نسبت به من هست و معمولا شب های جمعه٬ تابستون ها بساط احضار ارواح ما به پاست. ( می دونم خیلی ها این روش رو به مسخره گرفتن و شاید با نام بردنش به عنوان روش احضار شما بدون فکر ردش کنید ولی خب ما از یه کاغذی که روش حروف الفبا نوشته شده + یه نعلبکی که روش یه فلش کشیده شده استفاده میکنیم ) سوال ها از مسائل کوچیک و پیش پا افتاده گرفته تا مسائل مهم دنیوی و اخروی و حتی نحوه ی پاسخ گویی اون ها به سوالات ما. خیلی از سوال ها رو اجازه ندارن جواب بدن و معمولا این جور موقع ها با چرخیدن به دور خودشون نشون میدن که نمی خوان جواب بدن. مثلا شاید براتون جالب باشه که بدونید چه جوری نعلبکی حرکت می کنه؟ خب این طور که بهمون جواب دادن گفتن که از طریق ارتعاشات صداشون که ما قادر به شنیدنشون نیستیم می تونن به وسیله ی قدرت هاله ی بدن ما اون رو تکونش بدن مثلا یکی از سوال هایی که خوب یادم مونده و هنوز هم که هنوزه چراش رو درک نکردم و نمیدونم اینه که پرسیدم حق با کدوم دسته از مسلمون هاست؟ شیعه یا سنی؟ و جواب شنیدم که سنی ( با وجود اینکه خود روح شیعه بود ) و دلیل واضح و روشنی ازش نشنیدم.

یا مثلا از گم شدن وسایل مثل طلا و ساعت که جاشون رو از اون ها پرسیدیم و یا حتی زمان ازدواج نوه ها و دوست و آشناها و شاید باور نکنید ولی هر بار یه لیستی به ترتیب برامون می نویسن که ما هم عینا اون رو می نویسیم و خیلی جالبه که صد در صد نفرهای اول زمان ازدواج شون عینا همون چیزیه که اونا گفتن. خیلی وقت ها اسم کسی رو نمی برن و وقتی می پرسیم چرا میگن زمانش هنوز نرسیده و تقدیرش فعلا رقم نخورده. ( اینم یکی ازون سوال هاست که بنا به روایات میگن که شب قدره که تقدیر آدم ها نوشته میشه ولی ....؟ )

تا اینجا که نوشتم تقریبا تجربه های شیرین منه ولی خب تجربه هایی هم بوده که شدیدا تاثر برانگیز و ناراحت کننده بوده. مثل زن سنندجی که سال ها پیش فوت کرده بود و حالا الان اومده بود با دادن شماره تلفن از ما می خواست به نوه هاش کمک کنیم و ما الان در حال حاضر با دو تا نوه هاش به نام لیلا و مونا ارتباط تلفنی داریم. و یا اتفاقی که افتاد و متاسفانه نمی تونم اسم اون شاعر رو ببرم ولی روح خواهر زنده ی اون شاعر هم یه بار احضار شده بود و خود شاعری که فوت کرده بود ازون زن به شدت می ترسید و از ما می خواست بهش کمک کنیم تا اون زن ( خواهرش که همین الان هم زندست و خیلی وقت ها توی مطبوعات ازش اسم می برن ) نتونه بهش آسیبی برسونه و انقدر نفرینش نکنه!

جالبه که همون دفعه ایی که ما اون شاعر رو احضار کردیم ( چون هممون وابستگی زیادی بهش پیدا کرده بودیم و خیلی وقت ها ازون می خواستیم بهمون جواب بده ) همزمان خواهرش هم اومده بود و یه جمله اون جواب می داد یه جمله خود شاعر. الف = خود شاعر . ب = خواهرش.

الف خیلی با ملایمت و اکثر مواقع می رفت روی علامت گریه و شدیدا اظهار ناراحتی می کرد و برعکس زمانی که ب می خواست چیزی بنویسه نعلبکی با شدت خیلی زیادی حرکت می کرد و اصلا حرکتش تو کنترل ما نبود! و حرف های رکیکی می زد. خب چون اون تنها باری بود که ما با یه روح آدم زنده صحبت می کردیم اصلا نمی تونستیم باور کنیم که این خود خواهر اون شاعره! و چون از طرفی هم روح ها نمی تونن قسم دروغ بخورن ازش خواستیم قسم بخوره و در کمال تعجب ما قسم خورد! وقتی دید ما باور نمی کنیم با دادن نشونی خونه ش توی تهران ازمون خواست تا به دیدنش بریم. من فقط عکس های خواهر اون شاعر رو دیدم و نمی تونم چرا هر بار با دیدن عکس هاش یه جور ترس میاد سراغم در صورتی که همه ی اونهایی که منو می شناسن می دونن که من توی این چیزها سر نترسی دارم و حتی زمانی که به جای روح ٬ جن میاد خیلی راحت باهاش ارتباط برقرار می کنم ولی این زن ... نمی دونم . اصلا چشم هایی که داره و ..... خلاصه ما هیچ وقت نرفتیم به اون آدرس و از صحت و سقم اون آدرس هم من چیزی نمی دونم ولی چون اون شماره تلفن توی سنندج درست بود ٬ می تونه این آدرس هم درست باشه؟؟ اگه درست باشه چرا اون زن انقدر اون شاعر رو که مرده بود اذیت می کرد و اصلا ما چه جوری تونستیم روح یه آدم زنده رو احضار کنیم در صورتی که ما ازش نخواستیم که بیاد؟ و چه کاری می تونستیم برای اون شاعر انجام بدیم تا کمتر از دست خواهرش اذیت بشه؟

اگرچه که من خیلی وقته که حقیقتا مسلمون نیستم و به عقاید و دین دیگران احترام میذارم ولی خب جایی خوندم که احضار روح گناه کبیره ست و نباید این کار انجام بشه. دفعه ی بعدش که احضار کردیم من ازش پرسیدم آیا واقعا این کار ما گناهه؟ اون جواب داد هم می تونه گناه باشه هم می تونه نباشه. گفتم چطور؟ گفت اگه روحی که احضار می کنید ازتون خواسته ایی داشته باشه و خودش هم تمایل به اومدن و صحبت کردن داشته باشه ٬ نه به هیچ عنوان گناهی برای شما نوشته نمیشه. ولی اگه اصرار به حضور یه روح خاصی مثلا یکی از بستگان فوت شدتون داشته باشید و اون با تاخیر بیاد و دلش هم نخواد بهتون جواب بده صد در صد گناه کبیرست. گفت البته یه حالت دیگه ایی وجود داره و اونم اینکه اگه شخصی که مدیوم جمع هست تمایلی به احضار روح نداشته باشه و بنا به اصرار دوستان در جمع نشسته باشه روحی که قراره بیاد چون باید در جسم اون حلول کنه و از طریق قدرت هاله ی بدن اون به سوال ها جواب بده نا آروم میشه و در این حالت هم گناه کبیره محسوب میشه!  یا مثلا یه بار راجع به مدیوم بودن آدم ها ازشون پرسیدم که چرا بعضی آدم ها مدیوم خوبی هستن و بعضی دیگه نه؟ گفت این یه چیز ارثیه و کسی نمی تونه کسبش کنه ولی با تمرکز و تمرین میشه کمی قابلیتش رو در خودمون ایجاد کنیم.

سوال های خیلی زیاد دیگه ایی هم هست که برام بی جواب هستن ولی خب ترجیح میدم بحث رو همین جا کوتاهش کنم چون می دونم به اندازه ی کافی شاخ کسانی که اعتقاد نداشتن دراومده :)) و الان دارن منو به خرافاتی بودن متهم می کنن ! ولی همون طوری که تو پست قبلی گفتم من نه می خوام چیزی رو ثابت کنم نه چیزی رو تکذیب! جواب هایی رو هم که ارواح به سوال های من دادن قرار نیست صد در صد دیگران تائیدش کنن چرا که من خودم شخصا شنیدم و از صحت و سقم علمی بودنشون هم اطلاعی ندارم.

 

ته نوشت : امشب داشتم از آموزشگاه درمیومدم جلوی در چند تا شاگردهای آقای سن بالای یکی از همکارام وایستاده بودن و من خیلی لیدی وارانه سعی کردم سنگین و سامان از جلوشون رد شم . وقتی داشتم طرف ماشین میومدم صداشون رو شنیدم که داشتن راجع به من حرف می زدن و ازونجایی که گوش هام تیزن شنیدم که یکی شون می گفت : این همون معلمه ست که با بچه ها تو راه پله های آموزشگاه مسابقه میده دیگه!!

از شدت خجالت و اون سعی مسخره ایی که کردم جلوشون خیلی سنگین و سامان باشم خنده ام گرفته بود و به همین دلیل زود نشستم تو ماشین و صورتم رو کردم این طرف تا اون هایی که منو ندیدن ندیده باشن! و به آبرویی که از خودم بردم کلی افسوس خوردم!

ازین به بعد می خوام تو راه پله ها حتی اگه کسی به جز من و بچه ها هم نبود دیگه مسابقه ندم! زشته! یه سنی ازم گذشته! تازه اسم " معلم " که میاد رو آدم یه کمی باید کاراش سنگین رنگین باشه! آقا من همین جا اعلام می کنم که اگه بازم من با بچه ها مسابقه دادم خیلی ....... م! ( نمیگم این فحشه چی بود خونواده نشسته اینجا! )

من الان شبیه این ایموته خجالته تو یاهو ام! یکی هــٍلپ می!

 ته نوشت دو : یکی سرچ کرده :" من همسر دوم بودم! " و رسیده اینجا! والا من یادم نیست کی زن اول کسی شدم بعدش رفتم همسر دوم کسی شدم! من همین جا از روی گل کسی که این جوری سرچ کرده اومده اینجا شرمندم! فعلا اولیش رو نیافتیم تا برسیم به دومیش! من ازت عذر می خوام! :دی

 

 

 

 

+  یکشنبه سی ام دی 1386   پرنسس 

 

 

نمی دونم تا چه حد به مسائل ماوراء الطبیعه اعتقاد دارید و آیا اصلا به نیرو های خارجی و احضار روح معتقد هستید یا نه؟ خیلی دوست دارم راجع بهشون بنویسم ولی ذهنم فعلا زیادی مغشوشه و نمی دونم باید با چه بحثی شروعش کنم و منتظر یه جرقه تا بنویسم.

قبل ازینکه بخوام این بحث رو باز کنم لازم به ذکر می دونم که من نه می خوام کسی رو به این مسائل معتقد کنم و نه چیزی رو تکذیب کنم. این ها تنها سوالات بی شمار و بی جوابی هستن که تا الان کسی پیدا نشده بهشون جواب قابل قبولی بده. اول با چند تا سوال ساده شروع می کنم. که به دو بخش تقسیم میشه. اگه به قسمت اول جوابتون بلی بود به قسمت بعدی برید اگه نه که یه جواب خیر به کل این سوالات کافیه.

*قسمت اول : -آیا به احضار روح معتقد هستید؟

*قسمت دوم : -تا حالا احضار کردید؟ - براتون جنبه ی شوخی داشته یا جدی؟ - میدوم خوبی هستید؟ - اگر جوابتون به سوال قبلی بله هست موقع احضار روح اتفاق خاصی توی بدن تون میفته؟ - چه چیزهایی از احضار روح می دونید؟ - قبل و بعد از احضار روح مراسم و یا دعای خاصی اجرا میکنید یا می خونید؟ - با چه وسیله ایی احضار می کنید؟ اگر هم تجربه ی خاصی توی این زمینه دارید بنویسید.

 

*قسمت سوم : اگر به قسمت اول جوابتون خیر بود لطفا نخندید ! تا از نزدیک لمس نشه نمیشه راجع به چیزی به یقین جواب داد.

 

ته نوشت :تک تک اسم نمی برم ولی اگه لوگوی کنار صفحه رو تو وبلاگتون بذارید ممنون میشم.

ته نوشت دو : ببینم کسی Ronnie from Eastenders می شناسه؟ احتمالا باید یه مدلی٬ بازیگری چیزی باشه.

 

 

 

 

+  شنبه بیست و نهم دی 1386   پرنسس 

 

خونه خوبه. خونه همیشه خوبه!

 

بر گشتم. با یه کالمه تجربه های جدید و کلی سرد و گرم روزگار چشیده! می دونم نه شماها حوصله ی خوندن دارید که این مدته چه جوری گذشت نه خود تنبلم حوصله ام میاد همش رو بنویسم اگرچه همش خاطره بشه بعدا و با یادآوریش اشکی گوشه چشمم بشینه که : ائه؟! چه زود گذشت!

روزی که رفتم٬ دوشنبه هفدهم نه ساعت توی راه بودم. ساعت نه و پونزده دقیقه راه افتادیم و ما ساعت شش و سی و پنج دقیقه رسیدیم زنجان. قطاری که من باهاش رفتم قطار ویژه بود و خارج از نوبت داشت مسافر ها رو جابه جا می کرد و به همین دلیل یه قاطر زهوار در رفته و کوپه ایی بود و نصف بیشتر کوپه ها پر بود از سرباز صفرهای دهاتی و کچل و ح!یز! و ..... !!! و ترتیب نشستن ها نه بر اساس شماره ی بلیطت بود که هر کی هرجا پیدا کرد بود و خودتون حال من رو بفهمید که چقدر زور زدم تا یه کوپه پیدا کردم که توش سه تا خانوم بودن و اون سه تا هم طفلکی ها از ترس اینکه یکی ازین سرباز ها یا لات و لوت ها نیان اونجا همه اسباب و اثاثیه هاشون رو روی صندلی ها چیده بودن. و جالب تر اینکه کل قطار به اون عظمت در کل شاید چهار یا پنج تا مهمون دار داشت و توی اون شرایط کسی نبود تا بیاد به دادت برسه که یه جای امن و مناسبی برات پیدا کنه. پیش همون سه تا زن مهمون شدم و درب کوپه رو هم بستیم تا هم سرما وارد نشه و هم مزاحم! دم به دقیقه قطار می ایستاد و هیش کی هم نبود تا ازش بپرسیم جریان چیه! فقط یه بار یکی از مهمون دارها بهمون گفت که به دلیل یخ زدن ریل ها یکی از واگن ها از ریل خارج شده و دارن سعی می کنن برشگردونن. از ساعت نه صبح تا شش بعدازظهر توی یه کوپه با اون صندلی های زاقارت و خسته کننده و با وجود اون همه لباس باز هم احساس سرما و سردرد عصبی و بوی سیگاری که توی راهرو می کشن و گرسنگی و ..... از من یه پرنسس بداخلاق عصبانی بد دهن وحشی ساخته بود که کافی بود یکی بهم بگه بالای چشمت ابروئه تا من همه آبا و اجدادش رو از توی گور در بیارم جلوش برقصن! وقتی بالاخره رسیدیم ایستگاه زنجان٬ واگن ما با فاصله ی دو کیلومتری خود درب ورودی ایستاد. قیافه ی زار من رو با دو تا چمدون سنگین! و یه کوله پشتی ازون سنگین تر و با اون همه لباس تصور کنید و فحش هایی که زیر لب نثار این لات و لوت ها می کردم ٬ تصور کنید و خودتون به وخامت حال من پی ببرید! تا برسم به در ایستگاه تا یکی رو پیدا کنم ( یه آدم نه لات و لوت) تا اسباب هام رو تا تاکسی ببره نزدیک یک ربع طول کشید و با وجود اینکه ازونجا هم تا خوابگاه راه زیادی نبود ( خوابگاه ما بین سبزه میدون و چهار راه امیرکبیره ) ولی چون سرد بود و قطار ویژه بود و تاکسی آن چنانی نبود راننده گرامی پول کل روزش رو از من خواست و من هم بدون جر و بحث پرداختم. بمونه که هیچ کدوم دوست هام باور نمی کردن من نه ساعت توی راه بودم!

خوابگاه بد بود. الان که برگشتم دارم اینارو میگم. اون موقع هم به مامانم اینا نمی گفتم اونجا چه وضعیت وحشتناکی بود تا نگرانم نشن. همون جوری که بابام می گفت برگرد و حذف ترم کن. وای به حال اینکه می فهمید ما در طول روز نه آب گرم داشتیم نه فشار آب! نگفتم که از شدت سوز و سرمایی که از لای پنجره مون میومد اومدن برامون دو لایه پلاستیک زدن و نصفه شب باد زد همه ی منگنه هایی که به زور زده بودن رو کند و ما روده بر شدیم از شدت خنده!! که تروخدا ببین مثلا باید اتاق مون گرم باشه! نگفتم که آب واسه شستن دست و صورتمون میذاشتیم گرم بشه چون همین جوری از دو کیلومتری دستشویی که رد میشدی قندیل میبستی چه برسه به اینکه صبح بخوای صورتت رو بشوری. نگفتم که توی دانشگاه بچه ها ابروهاشون یخ میزد :دی نوک بینی که دیگه بمونه! نگفتم که ما واسه خندیدن و گرم شدنمون شوخی می کردیم که دکتر نداف باید برای هر کدوم از دستشویی های خوابگاه یه پتک و چکش و سنگ بذاره که ( ببخشید ) وقتی دفع ! بچه ها در حالت نشسته یخ زد با چکش بشکنیمش!!! نگفتم که یه بار ساعت چهار صبح که من رفتم حموم ( چون اون موقع فشار و دمای آب بهتر بود ) از لای پنجره ایی که رو به خیابون بخار سرما میومد تو و من میدیدم و از دهن من هم!! و نگفتم که من لباس هام رو اون موقع نتونستم بشورم ( فقط می خواستم زودتر دربیام بیرون :)))) ) بعدش اومدم گذاشتم کتری آبش داغ شد با اون آب لباس هام رو شستم. نگفتم که اونجا تو یه شهر غریب " درد " کشیدن سخت تره. نگفتم که مخصوصا این دو شب آخر چقدر شب های بدی بودن و من با چه دلهره هایی خوابیدم . از ترس اینکه ..... ولش کن! بی خیال! واستون چرا باید مهم باشه؟؟

 بله دوستان من اونجا با کلی مرارت و سختی زندگی کردم و اون وقت شما مرفهین بی درد اینجا نشستید و واسم کم کامنت گذاشتید. (چشمک)

ولی واقعا سخت بود. چون دانشگاه ما یه کمی خارج از شهره ( تو جاده تبریزه ) تا ما برسیم اونجا دست هامون هم یخ میزد و قبل از امتحان انقدر دست هامون رو " ها " می کردیم تا بتونیم بنویسیم. کلا پوست من در حال حاضر با وجود تمام مراقبت های بهداشتی که کردم ( از ضد آفتاب بگیر تا انواع و اقسام کرم های محافظت کننده و دستکش و شال گردن و .... ) ولی باز هم سرمازده شده و الان روی دست هام و نوک انگشتام قرمز٬ قرمز مونده. انگار با ماژیک برداشتم روی دست هام رو نقطه نقطه ی قرمز گذاشتم به جز این ها هم ناخون هام درد میان. انگار لای در مونده باشن اونجوری شده. خوش بختانه مریض نشدم وگرنه دیگه نور علی نور میشد . دو شب مدیر امور مالی دانشگاه دکتر موحدی ( نمی دونم به ایشون چه ربطی داشت ) ساعت یک و نیم شب اومدن و خوابگاهمون رو بازرسی کردن تا ببینن اگه اوضاع واقعا وخیمه مارو توی خونه های ساکنین شهر اسکان بدن ولی خب به نظرشون انقدر اوضاع وخیم نیومد!! و به سوال های ما تماما جواب های سربالا داد!! اگرچه که الان فکرشو که می کنم می بینم بهتر که تعطیل مون نکردن و امتحان هامون رو برگزار کردن ولی همش میگم من نوعی اگه اونجا مریضی سختی می گرفتم و نمی تونستم برم امتحان بدم چی؟؟ فقط بدیش اینجاست که از طرف وزارتخونه امتحان های بیست و هفتم و اول بهمن رو به دلیل اینکه یه روز قبل و بعد عاشورا تاسوعا بوده تعطیل کردن تا دانشجو ها بهتر بتونن به پارتی هاشون و لا**ث زدن هاشون برسن!! اینم از برنامه ریزی های مملکت ماست که از اول سال تقویم نداشتن تازه یه هفته مونده به عاشورا تاسوعا یهو یادشون میفته! و به همین دلیل من دوباره دوم برمیگردم زنجان تا چهارشنبه برم دو تا امتحان بدم. اتفاقا امتحان های خیلی سختی هم هست و یکی شون رو خیلی می ترسم. ادبیات معاصر انگلیسی زیاد سخت نیست ولی ازین " بررسی و ترجمه متون قرآنی " خیلی می ترسم و تقریبا "بیلمیرم " هستم.  اگرچه که استاد " آل یاسین " که به " آل پاسینگ " معروفه ( با لهجه بخونیدش لطفا ) کسی رو نمیندازه ولی می ترسم معدلم رو بکشه پایین. چی؟ چرا نموندم همون جا بشینم درس بخونم؟ خب چون اونجا زندگی در حد امکانات اولیه و ابتدایی هست و واقعا وقتی برمی گردم خونه تازه قدر خونه زندگی مون رو می فهمم و هم اینکه چون به عاشورا تاسوعا می خورد و روبروی خوابگاه ما یه هیئت عزاداری بود و از صبح تا نصفه شب می خواست بره رو اعصابم ترجیح دادم برگردم خونه تا یه کمی به آرامش برسم. تازه کلاس های آموزشگاه رو هم الان دو هفته ست به دلیل مسافرت ناگهانی!! معلم شون به خارج!!! از کشور تعطیل کردن گفتم برگردم چند تا میک آپ بذارم تا کچلم نکنن. میگن " در دیزی بازه حیای پرنسس کجاست! " دیگه امروز عصری هم میک آپ گذاشتم .

آهان یه چیزی که خیلی دوست داشتم بنویسم این بود که ٬ خب٬ وقتی یه مدت بری یه جایی زندگی کنی که هیچ کدوم از اعضای خونوادت رو نبینی و تو بدترین شرایط اونجا رو تحمل کنی مثل این میمونه که بهت گفته باشن : " دیگه هیچ کدوم این چیزهایی که الان داری رو نمی تونی داشته باشی " بعد وقتی بر میگردی یهو همشون رو باهم بهت برگردونن. آخ نمیدونید چه مزه ایی میده! نمی دونید وقتی من رسیدم ایستگاه دلم نمیخواست از ب**قل مامان و بابام بیام بیرون. وقتی رسیدم خونه چه جوری در و دیوار خونمون مخصوصا اتاقم رو بوئیدم. قبل ازینکه لباس هام رو در بیارم با شال و مقنعه اول رفتم سراغ مارکو و کلی ماچ و بوسه رد و بدل کردیم بعد رفتم نانسی و بامزی رو ب**قل کردم آوردم تو خونه پیش شومینه نشستم کلی ناز و نوازششون کردم بعد رفتم لباس هام رو عوض کردم. قدر خونه رو بدونید. خونه خوبه. خونه همیشه خوبه.

ته نوشت : مامان خاتون از مسافرت برگشته و خاتون در غیاب من به خونه ی خودشون برگشته. جاش خالیه. مخصوصا وقتی حرصش از سشوار در میومد و به طرف باد گرم پارس می کرد!

ته نوشت : می دونم خیلی از آدم ها زندگی عادی شون توی همین شرایطه. می دونم شاید به نظرتون بیاد عجب دختر نازک نارنجی هستم. می دونم خیلی از آدم ها خونه شون نیستن و با خوندن این پست من شاید دلشون واسه خونه  و خونوادشون تنگ بشه. اما اینارو اینجا نوشتم تا بدونم و بفهمم که چقدر خوش بختم که یه همچین خونواده ایی دارم که وقتی ازشون ده روز دور میشم دلم برای دیدن شون پر میکشه و از دیشب مدام آویزون ب**قلشون هستم و قربون صدقه شون میرم. نوشتم که قدر وجب به وجب دیوار اتاقم رو بدونم و قدر محبتی که پدر و مادرم بهم ارزونی می کنن و خیلی وقتها ندیده ازشون می گذرم. آی قربون مامیم برم که امروز همه ی اون غذاهایی که من دوست داشتم رو پخته بود تا مثلا من دلی از عزا در بیارم که در آوردم!! :دی   آهای!! ای اونایی که قدر خونه و خونوادتون رو نمی دونید!! وقت مون کمه! خیلی کم. بهشون محبت کنید.

 مامی جونم؟؟ بابایی جونم؟؟ عزیز خانومی؟؟ داداشی کله شق کوچولوم؟؟ زن داداشی من که تو این ده روزی که من نبودم قرار بود نه ماهه ه**امله بشی تا وقتی من برگشتم باهم بریم سیسمونی بخریم؟؟ داداش بزرگه ی مغرور من؟؟ خیلی زیاد ِ زیاد دوستتون دارم.

 

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386   پرنسس 

 

 

من خوبم ٬ هستم. فقط از بس هوا سرده کمتر از خونه درمیایم بیرون. متاسفانه جناب دکتر نداف! تشخیص دادن که ما با همه ی دانشجویان عزیز این مرز و بوم فرق داریم و باید بریم امتحان هامون رو بدیم!!! البته خوبی که داشت این بود که حالا که توی این سرما اومدم اینجا دست خالی برنمی گردم و کل امتحاناتم به جز بیست و هفتم دی ماه رو دادم. نتیجه ش خوش بختانه خیلی بهتر ازون چیزی بود که فکر می کردم. من پنج شنبه ظهر بر می گردم خونه. و دوباره دوم بهمن میام زنجان تا دو تا از امتحان هام رو بدم . هوا فوق العاده سرده و متاسفانه برف هم نمی باره تا از سوز و سرمای هوا کم بشه. از دمای هوای شهرهای دیگه خبر ندارم ولی اینجا بعضی شب ها به منفی بیست و پنج هم رسید و ما با کلاه و شال گردن خوابیدیم! :دی و تازه آب گرم هم نداشتیم و برق هامون هم نواسان شدید داشت.

خلاصه که نگرانم نباشید . من خوبم. ایشالله برمیگردم لطف تون رو جبران می کنم. از دیدن کامنت هاتون کلی ذوق زده شدم که به یادم بودید. :) اینجا این کی بردهاش افتضاحه و من نمی تونم تند تایپ کنم و ازونجایی که طفلک دوست هام معطل من هستن نمی تونم بیام براتون کامنت بذارم. بازم ممنون که به یادم بودید :)

 

 ته نوشت : نیاز به توضیح مجدد نیست که من در پست قبلی هم نوشتم که همه ی دانشگاه های استان زنجان تعطیل شد به جز دانشگاه سراسری زنجان و ما به جز هفدهم و بیست و هفتم تعطیلی دیگه ایی نداشتیم. که من هفدهم امتحان نداشتم و توی راه بودم. فعلا

 

 

 

+  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386   پرنسس 

 

 

من رسیدم. اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

توی زنجان همه ی دانشگاه ها تا پنج شنبه تعطیله الا دانشگاه سراسری زنجان. تا امروز دو تا امتحان دادم. انشالله هفته دیگه بر می گردم. دست هام یخ زدن نمی تونم تایپ کنم .

من فعلا نمی تونم بیام وبلاگ هاتون رو بخونم. پیشاپیش معذرت.

فعلا

 

 

 

 

 

+  چهارشنبه نوزدهم دی 1386   پرنسس 

 

 

 

       

 

                                                               

فردا دارم میرم زنجان. یه چیزی ته قلبم - که نمی دونم چیه - اذیتم میکنه.           

 

ته نوشت : عشق ماضی و مضارع نمی فهمه. ولی مستقبل رو نابود میکنه.

ته نوشت دو : کاش میشد قطره های اشک رو نوشت.

 

*امشب تولد داداش کوچیکه ست. اینجارو که نمی خونه ولی امیدوارم نوزده سالگیش با هیجده سالگیش فرق داشته باشه.

**کی باور می کنه که سه سال گذشت؟ سه سال پیش یه همچین شبی بعله برون داداش بزرگه و سیب مهربون بود.

*** امروز نانسی و بامزی و خاتون روی برف ها بازی می کردن. کلی فیلم گرفتم. انقدر قشنگ و کودکانه بازی می کردن که دلم می خواست منم می رفتم .

**** شب ها خواب های عجیبی می بینم.

 

ادیت شده ساعت هشت و بیست  دقیقه :

از همه ی دوست هایی که نگرانم بودن ممنونم. سورنا جان شمارتو هم سیو کردم انشالله که موردی پیش نمیاد بهت زنگ بزنم ولی ممنون. امیدوارم برگردم :) . خداحافظ.

 

 

+  یکشنبه شانزدهم دی 1386   پرنسس  | 

 

 

آروُم بـــــِخواب دلِ کوچولوی ِ مــَن!

 

 

 

 

+  جمعه چهاردهم دی 1386   پرنسس 

 

 

یک روز می بوسمت!

 

    يك روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا از همان جا مستقیم می فرستد جهنم ! فوقش می شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمی می شوی ! جهنم كه آمدی ، من آن جا پيدايت می كنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفايی پيدا می كند جهنم !            
    
      یك روز می بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل عشق تو نيست كه مخفی اش می كنی ، يا مثل کابوس های هر شب من كه نَبايد تعبير شود ، یا مثل اشک های خیس من که پشت دست هایم قایم می کنم٬ مثل مهربانی نگاه تو است ، وقتی كه توی دریای آبی چشمهای من عريان می شوند . عريانی اش پوشاندنی نيست ، پنهان نمی شود ... . 
    
      يك روز می بوسمت ! يكي از همان روزهايی كه پیش دوست هایت هستی و می خندی و چشم هایت قشنگ می شوند ، يكی از همان خنده های تو را ناتمام می كنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... . 
    
     يك روز می بوسمت ! يك روز كه باران می بارد و خاک تنم را خیس می کند ، يك روز كه همه جا حسابی خيس است ، یک روز که کلاغ ها کمتر قار قار می کنند٬ یک روز که به دیدن من آمده ایی ٬ یک روز که چتر را گرفته ایی بالای عکسم تا بهتر رد چروک های زیر چشم هایم را بگیری و تعجب کنی از وجودشان ٬ يك روز كه گونه هايت هم از اشک خیس خیس است، آرام تر از هر چه تصورش را كنی ، آهسته ، چشم هایم را می بندم و می بوسمت ... . 
  
     يك روز می بوسمت ! هر چه پيش آيد ٬خوش آيد ! حوصله ی حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم رنجيده ازین همه فاصله ٬ دلم ترسیده ازین همه دلهره ٬ ازین همه مزه ی خونی که خودش را به زور می چپاند در دهن من٬ ازین همه بی حسی و بی وزنی مطلق.
  
     يك روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گريه می كنم و می بوسمت ! يك روزی می آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهاي خیسم را آرام می گذارم روی گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت ! تو احتمالا احساسی عجیب پیدا می کنی ٬ ولی مهم نیست. نمی فهمی که یکی تو را بوسیده!

     یک روز می بوسمت!  وقتی دیگر نفسی باقی نمانده بود. - وقتی دیگر گله ایی نمانده بود. وقتی همه سیاه پوش شدند و وقتی همه گریه هاشان تمام شده بود و وقتی همه از پیشم رفتند. بعد از آن روزی که مرا سر دست هایشان ذکر گویان بردند. من هر روز چشم هایم را می بندم و آرام٬ لب های خیسم را روی گونه هایت می گذارم و می بوسمت! 

                                                                                

                                                                             می دانم٬ بالاخره یک روز می بوسمت! 

 

 

 

+  پنجشنبه سیزدهم دی 1386   پرنسس 

 

 

یه سری خاطراتی هست مربوط به شاگردهامه. نه دلم میاد ننویسمشون که واسم خاطره نشن. نه حوصله اش رو دارم. یعنی اگه بخوام در حد خاطره نویسی بنویسم شما چیزی ازش متوجه نمیشید بخوام هم از اول بگم خیلی طولانی میشه و حوصله ی نوشتنش رو ندارم.

امروز همون استاد دوره ی بازآموزی مون کلی دعوام کرد که :" چرا این ترم کیدز گرفتی؟ مگه بهت نگفتم آی سی بردار؟ " ولی راستش اصلا حوصله ی تین ایجرز ها و بچه پررو های الان رو ندارم. چند ترم پیش سر یکی از کلاس هام نتونستم برم و یکی از همکارها جای من رفته بود. جلسه ی بعدش که رفتم ( پسر بودن) گفتن : اه اه! خانوم اون کی بود فرستاده بودیش نصفه ابروش تتو بود؟!! من دهنم باز مونده بود که این ها چه جوری فهمیدن من بعد از شش ماه همکار بودن باهاش نفهمیده بودم!!!! یا مثلا یه بار پسرخاله ام اومده بود آموزشگاه چیزی ازم بگیره اینا از لای در دیده بودنش. همین برگشتم یکی شون برگشته میگه خانوم کی بیایم شیرینی تون رو بخوریم؟!؟ بعضی هاشون هم که انقدر پررو بودن. یه بار توی listening کلمه ی Guy بود. وسط درس یکی دست بلند کرد که : خانوم ببخشید این کلمه رو چرا این جوری تلفظ کرد ؟ این با کسره تلفظ میشه!!! منم مجبور شدم بگم کلا همچنین کلمه ایی با تلفظ شما اصلا وجود نداره! اگرچه که همه ی خاطره های مربوط به کلاس بزرگ هام تلخ و زننده نبود شاگردهای دختری دارم که الان هر وقت منو می بینن کلی ماچ و بوسه های آبدار نثارم می کنن و من ازینکه زمانی رو با این قناری های خوش تیپ و خوشگل بودم کیف می کنم. ولی درس دادن به بزرگترها خیلی تحمل می خواد و یه تیپ معلم های سختگیر و اخمو! که من نه تحملش رو دارم نه سختگیر و اخمو هستم. توی اون کلاس پسرهام با وجود اینکه خیلی ازشون خاطره ی خوشی نداشتم ولی باهام راحت بودن. میومدن واسم از دوست دخترهاشون می گفتن. یکی شون که هر جلسه واسم گل میاورد به این امید که من باهاش بیرون از آموزشگاه قرار بذارم!!! :دی خلاصه همین دیگه ..... خاطره زیاده. خیلی هاشون نوشتنی نیستن و اجرا کردنی هستن و هر شب که من کلاس دارم کل خونواده تئاتر بازی کردن من رو تماشا می کنن و کلی می خندن!

الان با اینکه زیاد روی فرم نیستم و حوصله ی خودم رو هم ندارم ولی باز دلم برای شاگردهام پر می کشه و بازم دوست دارم به بچه کوچولوها درس بدم تا زیر دست یه معلم سختگیر و اخمو نرن که از زبان دلزده بشن . امیدوارم تموم بچه ها معلم های اولیه ی زبان خارجی شون حوصله داشته باشه و بچه ها رو زده نکنه. خیلی تاثیر داره واسه آینده شون. یعنی باعث میشه به کل یا یه نفر به یادگیری زبان علاقه مند باشه یا متنفر! بزرگ ترین آرزوم اینه که بتونم یه روشی رو ابداع کنم که بچه کوچولو ها بدون دلزدگی از زبان- حتی هرچقدرم معلمشون بی حوصله و اخمو بود- بتونن درست یاد بگیرن و علاقه مند بشن.

 

ته نوشت : مشخصه من نزدیک امتحانامه که هی تند تند آپ می کنم ٬ نه؟؟!

 

 

 

+  سه شنبه یازدهم دی 1386   پرنسس 

 

         * این یــاد لعنتی ست که می خورد وجودم را !

 

نمی دونم چرا همین الان دقیقا یاد پونزده اردی بهشت ساعت حدودای چهار بعدازظهر پارکینگ ایستگاه میرداماد افتادم. یاد نگاهش موقع پیاده شدن از ماشینم. یاد لادن. یاد بستنی نخوردنم. یاد چپ چپ نگاه کردن های اون پسره دوستش که طراحی صنعتی می خوند- چی بود اسمش؟- به پاهای من . ( هنوز هم واسم سواله که کوچیکی پاهای من براش جالب بود یا اینکه کفشهام رو در آورده بودم؟ ) یاد اینکه از صبحش تا ساعت هفت شب من به جز یه بطری آب - که یادم مونده که چطوری رفت واسم خرید - دیگه هیچی نخوردم. یاد اون لحظه ایی که داشتم می رفتم و بازوم رو گرفت و من صد و هشتاد درجه به طرفش قـــِر خوردم. یاد اینکه بهم گفت : خیلی خوبه که تو ازین مدل دخترهای غرغرو نیستی ها؟؟! یاد اون موقع که به دیوار تکیه داده بودم و داشت تلفن حرف میزد و به من نگاه می کرد! یاد اون موقعی که ازم خواست توی اون شلوغاتی واسش سوت بزنم!!! و من شوت!! زدم. یاد اینکه گفت بیادست های هم رو بگیریم و تا ده بشمریم. یاد اون جوی باریک . یاد اون موقع که می خواستیم از وسط باغچه رد بشیم . یاد اون تیکه ایی که از بغل غرفه ی کتاب های فرانسوی گذشتیم و گیر داد که بیا اینارو واسم معنی کن. یاد اس ام اس هایی که از ایستگاه قطار واسم زد. یاد خیلی چیزا .......

این یاد هاست که داغونم می کنه حالا هر چقدر هم روحیه و اعتماد به نفس از دست رفته ام با پیشنهاد های پسرهای هَند سام و بی ام دبلیو دار و پرادو دار برگشته باشه.

 

ته نوشت : زمان واسه من ایستاده. حتی به عقب هم بر می گرده.

ته نوشت دو : نه پست آپ کردنم به آدمیزاد می مونه. نه دل تنگی هام. نه مسخره بازی هام. نه قیافه گرفتن هام و نه هیچ کاریم. اصلا من آدمیزاد نیستم. حرفی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+  دوشنبه دهم دی 1386   پرنسس  | 

 

 اعتراف می کنیم!

 

مشتی حسن آقا که هنوز در توهم گاو بودن به سر می بره منو به یه بازی دعوت کرده به اسم " آبروی خودمون رو ببریم " ازونجایی که من قبلترها یه سری از موارد آبروبریم رو در این پست اعلام کرده بودم ضمن ارجاع دادن شما بینندگان و شنوندگان عزیز باقی موارد رو هم خدمتتون عرض می کنم :

* :با عرض شرمندگی ٬موقع رانندگی از من بد دهن تر و بی ادب تر پیدا نمی کنید و متاسفانه با وجود فمینیست بودنم دست فرمون هیچ زنی رو به جز خودم قبول ندارم. خواهشا اگه توی خیابون احیانا چشم تو چشم شدیم اجازه بدید احترام دوستی مون سر جاش بمونه و با من کل کل نکنید. چون نتیجه ی جالبی در انتظارتون نخواهد بود :)

** : زیادی پررو و لج باز هستم متاسفانه. اگرچه که بارها چوب همین لج بازی هام رو خوردم ولی پای حرفی که میزنم می ایستم.از پنچر کردن لاستیک استادمون بگیرید تا کچل کردنم در سوم دبیرستان که سر یه شرط بندی باختم ! یه بار هم توی قطار پاشدم و ساندویچ فروختم!! :دی و در مراسم خواستگاری برادرم که من از همه کوچیک تر بودم!! موقعی که رفتیم خونه ی عروسمون بنده اعلام کردم : خب دیگه ..... بریم سر اصل مطلب! و هنوز که هنوزه بعد از سه سال پدر خانوم برادرم هر وقت منو می بینه میگه : فلانی جان بریم سر اصل مطلب؟؟ :دی

*** : در به خاطر سپردن اسامی و چهره ها حافظه نگو جلبک دریایی بگو ! به خاطر قیافه و اسم عجیبی که دارم همه خیلی خوب منو تو خاطرشون دارن ولی من ....؟؟ از سوتی ها و آبرو رفتن هام چیزی نگم بهتره ولی همین قدر بدونید که من در دوره ی دبیرستان اسامی مدیر ناظم و دبیرهامون رو یادم نمی موند! ( البته اگه بخوام می تونم ها؟! ولی هیچ تلاشی نمی کنم ) عوضش حافظه ام در به خاطر سپردن اعداد و ارقام و شماره تلفن ها عالیه! دفتر تلفن ِ سر خودِ خونمون هستم.

**** : بابای من (خودش کچل نیست و در اطرافیان هم کچل نداریم) عادت داشت از زمانی که من کوچیک بودم همیشه می گفت : ایشالله یه شوهر کچل برات گیر بیاریم که هم خوش شانس باشه هم بــُرس احتیاج نداشته باشه هم شب ها ماشین های پشت سر نور بالا که میدن سرش می درخشه و تصادف نمی کنید و هم ..... و یک تومار از مزایای آدم های کچل برای من می گفت. منم یه بار بچه بودم رفته بودیم خونه ی یکی از دوست هامون که از قضا ایشون کچل بود! من هم حواسم نبود شروع کردم به داد سخن در رابطه با شوهر آینده ام!! من هی میدیدم مامان بابام بهم چشم ابرو میان .... من حالیم نمیشد!! که یهو صابخونه ( که کچل بود! ) گفت : فلانی جان من البته شامپو می زنم به سرم هاااااا!!

وای منو میگید؟؟ داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم زیر زمین! هنوز که هنوزه بعد از چهارده پونزده سال مجید آقا هر وقت منو می بینه مارک شامپوش رو به من اعلام می کنه!!

***** : اهل تعارف نیستم و بلد نیستم جواب تعارف ها رو بدم. بارها شده طرف به من گفته : قربونت برم و من جواب دادم : خواهش می کنم؟! یا مثلا گفته : خوش حال میشیم تشریف بیارید و من جواب دادم : چشم حتما تشریف میاریم!! یا مثلا خونمون مهمون بوده موقع رفتن به جای اینکه بگم : زحمت کشیدید گفتم زحمت دادید!!

 اصولا موقع حرف زدن ها و تعارف کردن ها سوژه ی خوبی واسه پسرخاله ها و داداش هام هستم! به همین دلیل من اکثرا موقع تعارفات ساکت می مونم تا یه موقع سوژه دست کسی ندم!

 

حالا هر کسی که تمایل داره آبروی خودش رو ببره و اعتراف کنه توی همین کامنت دونی کامنت بذاره تا من دعوتش کنم.

 

ته نوشت : دیشب اولین جلسه ی ترم جدید در آموزشگاه بود. از کلاس ساعت نه شب که دراومدم دیدم برف انقدر قشنگ همه جا رو پوشونده که دلم نیومد مثل همیشه که گهگداری میرم نیم ساعتی در شهر چرخ میزنم بعد میرم خونه تنهایی این کارو بکنم. زنگ زدم مامانم و بابام رو هم برداشتم و رفتیم چرخکی زدیم. ساعت یازده تصمیم گرفتم بریم برف بازی ولی مامان و بابام نیومدن. زنگ زدم سه تا پسر و دو تا دختر رو جور کردم. ساعت یازده و نیم رفتیم زمین فوتبالی که نزدیک خونمونه. این زمین فوتباله تقریبا یه جای معروفیه و یه مکان واسه فرند یابی و اینا. شب های تابستون ملت میان دورش قدم زنی و شب های زمستون برف بازی. چون نزدیکترین جا بود رفتیم اونجا. تقریبا خلوت بود. جاتون خالی انقدر برف زدیم و انقدر برف خوردیم! که دیگه نا نداشتیم تا ماشین هامون پیاده برگردیم! اونجا با یه گروه دیگه آشنا شدیم که دو تا دختر بودن هفت تا پسر بعد چون ما متحد بودیم و اونا نبودن حسابی با برف زدیمشون! یوهاهاها!! :دی

روحیه ام خیلی عوض شد و اعتماد به نفس از دست رفته ام با کلی پیشنهادهای جدید بازگردانده شد! :دی

ته نوشت دو : هم روحیه کسب کردم هم کمر درد! البته فکر کنم به خاطر اون تکل هایی بود که وقتی دنبال بچه ها می کردم میزدم! :دی نمی دونم خلاصه الان کمرم گرفته نمی تونم درست حسابی راه برم.

ته نوشت سه : شادی ٬ دگراندیش ٬ فینگیل بانو ٬ علی آقا ٬ مریم  ٬ فعلا دعوت هستن تا ببینیم دیگه کی داوطلب میشه! :) + سمیر  و گنجشگ و گربه ی عزیز بعد از کنکور و یا هر وقت تونستن.

+  سورنا هم چون دیر اومده باید بره اون گوشه ی کلاس یه لنگه پا وایسه اعتراف کنه که زنجان خیلی سرده! بعد بیاد واسمون سوتی هاش رو هم اعتراف کنه!

 

 

 

+  دوشنبه دهم دی 1386   پرنسس  | 

 

قول داده بودم که عکس حیوون هایی رو که الان اومدن خونمون رو بذارم. یه دونه هم عکس از هنرمندی های سیب مهربون مون ( خانوم برادرم ) که واسه شب یلدا درست کرده بود میذارم. باشد که همگان عبرت گیرند و ازین عروس ها برای برادرهای شان بگیرند .

مارکو

اینکه جناب مارکو هستند. انقدر جدیدا شیطون شده و ادا در میاره که حد نداره و وقتی خوش حال میشه تمام شیرین کاری هایی که بهش یاد دادیم رو اجرا می کنه.

خاتون

ایشون خاتون خانوم هستند. نوه ی دختری بنده. یکی از دلایلی که با نانسی و بامزی میونه اش خوبه یکی اینه که ایشون ماده هستن و کمتر روحیه تهاجمی داره و دومیش هم اینکه هنوز کوچولوئه.

گل آقا

گل آقای بداخلاق! در حالی که من می خواستم براش مورچه بندازم بخوره ایشون شدیدا ازینکه آرامششون رو بهم ریختم شاکی هستن.

 

بامزی

این هم بامزی. زیاد خوشش نمیاد نازش کنی. آقائه و شدیدا هم شیکمو.

نانسی

خانوم نانسی خوش صدا که با میو میو هاشون بسیاری از شب ها خواب رو برما حروم کردن و ما مجبور شدیم به ترانه های ایشون گوش فرا دهیم. خیلی شیطونه. عاشق ناز کردن و خر خر کردن. همین بری پیشش میپره میاد بغلت .

این هم از هنرنمایی عروس خانوم٬ شب یلدا خونه ی مادربزرگم. اون کله ایی که کمی ازون در عکس مشخصه مربوط به کله ی برادر اینجانب می باشد که به زور سعی داشت خودش رو در عکس بگنجونه ولی نتونست و فقط گوشه ایی از صورتش مشخصه. لازم به ذکره که اون گل ها بعضی هاشون با آب لبو رنگ آمیزی شدن و این کدوئه قابل خوردن می باشد.

 

+  چهارشنبه پنجم دی 1386   پرنسس  | 

 

 

پرنسس حیوون باز می شود!

 

راستش من که از بچگی عاشق جک و جونور بودم و هستم ولی یه مقدار این مامان من وسواس داره و نمیذاره زیاد حیوون تو خونه نگهداری کنیم. بابامم لنگه ی خودمه ازین لحاظ و این جای بسی امیدواری داره. حالا الان که داداش بزرگه رفته و من هم که واسه خودم خانومی شدم و داداش کوچیکه هم از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیست ساعتش رو بیرون از خونه ست و کلا خونمون سوت و کور شده٬ بابایی بعد از قرنی تازه به حرف من رسید که حیوون تو خونه خوبه هااااا؟

یه چند وقتی بود دنبال طوطی بودم ٬ یعنی کاسکو ولی بعدش پشیمون شدم آخه سرم خیلی شلوغ بود و وقتی واسش نداشتم. تا اینکه یه روز اومدم و دیدم بابایی یه دونه کاسکوی خوشگل و ناز خریده و خلاصه اسمش رو گذاشتیم مارکو! انقدر باهوشه که حد نداره. در عرض یه هفته این اسم خودش رو یاد گرفت و هر وقت میخواد جلب توجه کنه با سوت اسمش رو صدا می کنه. خلاصه که مارکو که اومد خونمون دوباره خونمون شلوغ شد و هر کی از بیرون میومد باید میومد بهش سلام بده وگرنه ایشون انقدر جیغ و داد می کرد که حد نداشت! خلاصه یه مدتی گذشت تا اینکه یکی از دوست های برادرم که گل خونه داره گفت والا یه گربه ایی اومده اینجا بچه گذاشته ولی بچه هاش خیلی شیطونی می کنن شما می تونید ازشون نگه داری کنید؟ منم گفتم آره آره بیارشون و خلاصه قرار شد دو تا بچه گربه ی شیطون رو بیارن خونمون. اسم یکیش رو گذاشتم نانسی و اون یکی بامزی! ( ولی کور خوندید قرار نیست بهش هر روز عسل بدم! ) خلاصه کلی خونمون شلوغ و پر سر و صدا شده بود که همون موقع یکی از کارگرهای باغ یه دونه عقرب پیدا کرد ( ماجرای طولانی داره که اصلا ربطی به نوشته نداره ) و با اصرار های من بابا انداختش تو یه شیشه و آوردش . اسم اونو هم گذاشتم گل آقا چون خیلی بداخلاقه. حالا تا اینجاش رو داشته باشید تا آخرین گزینه رو هم خدمتتون عرض کنم که من یه دوست دارم ایشون یه سگ داره به اسم خاتون. که خاتون در حقیقت نوه ی دختری من محسوب میشه!

مادر خاتون٬ اشلی ٬ نزدیک یک سال پیش من بود و یه سگ فوق العاده خوشگل سفیدی بود که چشم نصف سگ های نر محله مون دنبال ایشون بود. اشلی هم که ... چی بگم والا؟! یه سگ نر که میدید ولو میشد زمین و حالا بیا اینو جمعش کن! ولی ازونجایی که من به خالص بودن نسل اعتقاد دارم و اتفاقا صاحب قبلیش هم همینو ازم خواسته بود نمی تونستم اجازه بدم باهر سگ ولگرد یا غیر ولگردی که از راه رسید ... بعله! مزدوج بشن و اینا ... تا اینکه سگ یکی از آشناهامون تریر از آب دراومد و خلاصه ما اینارو باهم آشنا کردیم و اینا ... و اشلی جون حامله شدن. اشلی برخلاف سایر سگ هایی که ما داشتیم اجازه داشت بیاد تو خونمون چون تربیت شده بود و سگ خیلی مودبی بود ولی این روزهای آخر بارداریش من همش می ترسیدم یه روز بیام ببینم ایشون رو تخت من بچه هاشون رو به دنیا آوردن و من هرچقدر هم عاشقش بودم ولی نمی تونستم یه همچین قضیه ایی رو درک کنم. خلاصه که دیگه دیدم اینجوریه عروس رو فرستادم خونه ی مادر شوهرش ( همون آشنامون ) تا بلکه این روزهای آخر بارداری کنار شوهرش باشه و چه شانسی هم من آوردم! چون پس فردا ایشون فارغ شدن و من دیگه خبری از بچه هاش نداشتم و دیگه نخواستم سگ بیارم چون سگ مثه یه بچه اییه که هیچ وقت بزرگ نمیشه و مدام باید تر و خشکش کنی . خلاصه که نمی دونستم چی شدن و کجان تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی فهمیدم یکی از بچه هاش پیش یکی از دوست های خونوادگی ما هستن و چند هفته پیش که خونشون بودیم فهمیدم که دارن برای سه هفته برای کریسمس میرن دوبی پیش فامیلاشون و همش داشت غصه ی خاتون رو می خورد. منم جو گیر شدم گفتم خب بیاریدش بذاریدش پیش من! ( البته اون موقع فقط مارکو بود و گل آقا! گل آقا که طفلک همیشه تو شیشه از جاش وول نمی خوره مارکو هم که نگهداری خاصی نمی خواد ) بمونه که اومدیم خونه چقدر مامانم دعوام کرد!!!

حالا شما حسابش رو داشته باشید که از روز یک شنبه ی هفته ی پیش نانسی و بامزی اومدن خونه مون. پنج شنبه هم خاتون خانوم با یک چمدون لباس و اسباب اثاثیه اومد اینجا! هیچی دیگه ... خونمون الان شده جنگل!! موقع غذا که میشه یه طرفم دو تا بچه گربه هان یه طرف دیگه م خاتون که منتظرن من یه چیزی از ظرف غذام براشون بندازم.

هنوز موفق نشدم از گربه ها عکس بگیرم. عکس که بگیرم حتما عکس های حیوونات جنگل!! رو هم میذارم تا ازنزدیک با شخصیت مارکو ( دردونه ی خونمون البته همین اینه هاا! ) گل آقا ٬ بامزی نانسی و خاتون آشنا بشید.

قربون شما : پرنسس حیوون باز!

 

**ته نوشت : ببخشید من یادم رفت به دو تا قفس قناری های کوشولو و شیطونم اشاره کنم آخه جدیدا از وقتی این حیوون های جدید اومدن خونمون خیلی ساکت و مظلوم شدن . معرفی شون می کنم :

نبات٬ یدی ٬ دم سیاه ٬ فــِرِدی.

 

 

 

 

+  شنبه یکم دی 1386   پرنسس  |