تبليغاتX
احمقانه های من
 

 


 ( اديت شده )

يه مطلب جالبي مي خواستم بگم ... من کشف کردم اکثر آقايون و خانوم هاي مذهبي قدم بر سر چشم من ميذارن و تشريف ميارن وبلاگ من براي خوندن مطالبم. حالا اينکه چه جوري اينجا سرچ ميشه و کلمه هاي کليديش چه کلمه هايي هستن من نمي دونم. نه از مطالب ديني چيزي اينجا نوشتم و نه از مطالبي که حالا ممکنه جوان هاي مردم رو اغفال و گمراه کنه!

و جالبيش هم در اينه که تمام اين دوستاني که واسه عقيده و نظرشون مثل تمام ساير عقيده ها احترام قائلم سعي دارن بنده رو به راه راست هدايت کنند! والا اسم وبلاگم بنا بر يک خاطره ايي قديمي روي اين وبلاگ گذاشته شده و فکر هم نمي کنم تا الان چيز منحرف کننده و غير اخلاقي هم در نوشته هام باشه.

ته نوشت :  ازونجايي که من واسه وبلاگم هيچ جا تبليغ نمي کنم و به جز بچه هاي قديمي و دوستان به کسي هم سر نمي زنم! چند تا نتيجه گرفتم ازين کامنت هاي اخير که تعدادشون کم نيست! يا اينه که من توي وبلاگم مطالب مذهبي نوشتم و خودم خبر ندارم! يا اينه که بر عکس مطالب غير مذهبي نوشتم که باز خودم خبر ندارم و اين دوستان اينجا کشيده ميشن تا بنده رو هدايت کنند! يا اينکه نمي دونم! پيدا کنيد پرتغال فروش را!!

ته نوشت دو : من اصلا سر اين اسم تعصب خاصي ندارم! فقط يه اسمه! مثل اسامي ديگه!

ته نوشت سه : احتمالا يکي از همين دوستاني که ميان وبلاگ من جز سانسور چي هاي ارشاد هستن که وبلاگ منو فيلتر کردن! بعد ديدن هيچي توش نيست که کسي رو بخواد گمراه کنه حالا ميان منو هدايت کنن تا اين اسم رو عوض کنم شايد وبلاگم رو از فيلتري در بيارن!

ته نوشت چهار : واي اتاقم هنوز کامل تموم نشده! يعني تموم شده ها اما جا واسه تخت اضافه هه نداريم! اتاق من انقدر آت و آشغال ريخته توش که حد نداره!

ته نوشت پنج : دخترخاله ي عزيز من فردا يکشنبه ساعت هشت و ده دقيقه شب ( اگه پروازش تاخير نداشته باشه ) که داشتش و لنديگش شد دوشنبه ساعت شش و سي دقيقه صبح! ميرسه تهران. خيلي خوش حالم!

ته نوشت شش : اگه احيانا دوستان عزيز ناراحت شدن که من نظرهاشون رو توي اين پست منعکس کردم شرمنده! واقعا براي خودم جاي سواله که چطور ازين اسم بد برداشت مي کنيد؟! بهتره ديد هامون و نوع نگاه مون رو کمي عوض کنيم. زندگي ساده تر و اسون تر ميشه!

 

 

 *****

 

 اضافه شده : آخرين خبر! آخرين خبر!

صبح پروازش ساعت هفت و نه دقيقه به زمين نشست و من هم از زماني که پروازش نشسته بود روي زمين رفته بودم مخ اون سربازرو کار گرفته بودم که من گواهينامه م رو گرو ميذارم بذاريد من برم تو! از اون انکار که نميشه اينجا در خروجيه! از من اصرار که دخترخاله م مي ترسه! خلاصه همين دخترخاله ام رو از دور ديدم بال در آوردم و هي سربازه  داد مي زد خانوم برگرد! خانوم برگرد! من بدو بدو رفتم و ....

انگاري اين صحنه رو زده بودن روي اسلو موشن! وقتي از در دراومديم بيرون همچنان همديگرو بغل کرده بوديم و همه هم به چشم هاي باروني من و ميترا نگاه مي کردن.

الان  هم ساعت دوازده  نصفه شبه و ما يه کالمه مهمون داريم و من اومدم وقايع رو بنويسم و برم. من از ديشب تا الان دقيقا سه ساعت و چهل و پنج دقيقه خوابيدم و هم چنان مثل ديوونه ها با اين چشام همه جا رو واضح و روشن دارم مي بينم و حدود پنج ساعت هم رانندگي کردم و سر دو تا از کلاس هاي آموزشگاه هم رفتم و الان ....

قراره مهمون ها رفتن من و ميترا بريم بخوابيم!

البته اگه اين فک بذاره بگيريم بخوابيم!!!

هم چنان تا صبح بيداريم! :)

 آسوده بخوابيد که شهر در امن و امان است!

 ته نوشت : ياد داروغه ي کارتون رابين هود بچگي ها افتادم!

 

 

+  شنبه سی ام تیر 1386   پرنسس 

 

 

 


 

 امسال تابستون از هر نظري که فکرش رو بکنيد سر من شلوغه. هم از نظر کاري هم از نظر برنامه هاي شخصي خودم و خونوادم. سر اين جريانات کاريم به شدت به مشکل برخوردم و يه مقداري هم دل زده و سر خورده شده بودم و هم چنان هم ادامه داره و مثل سابق اون قدر به کارم علاقه ندارم. راستش مي خواستم تو يه پست مفصل و جداگونه دلايلش رو بنويسم اما ديگه وقت نشد و  بعدش هم يه کمي از تب و تاب عصبانيتم افتادم و تقريبا موضوع نوشتنش کان لم يکن شد. فکر کنم پنج شنبه ي هفته پيش بود که رفتم و به مدير آموزشگاه گفتم ديگه نمي خوام تدريس کنم و مدير هم ازم خواست همه چي رو صاف و پوست کنده بهش بگم و منم ازونجايي که خيالم راحت بود ديگه امروز روز آخر کاريمه همه ي دق و دلي هام و همه چي رو گفتم. مدير آموزشگاه هم هي مي گفت من واقعا شرمندتون شدم ! من واقعا عذر مي خوام! ال بل و ....! خلاصه از اون اصرار از من انکار که :" اصلا نميشه بريد" و سرتون رو درد نيارم يه کلام من مي گفتم نه! من واقعا نمي تونم ديگه برم سر کلاس. خلاصه مدير هم گفت باشه ولي واقعا حيفه نمي خوام از دستتون بديم و .... گفتم نه فقط اين جريانات نيستن من اين تابستون عروسي داداشمه فاميلم ميان ايران مي خوايم بريم بگرديم شما هم هر روز هفته ي منو پر کرديد من هر جا باشم بايد خودم رو واسه کلاس هام برسونم و من از شهر اصلا نمي تونم برم بيرون و ....

گفت اشکالي نداره بمونيد شما! من خودم بهتون يه ماه مرخصي ميدم٬ خوبه؟؟ باز از من انکار که نه من اصلا نمي تونم درس برم و .... خلاصه پنج شنبه در اومدم بيرون خيالم راحت شد که تموم شد ديگه ... تدريس و بچه ها و همه چي ... فينيش! فقط ازم خواستن يه هفته بمونم تا بتونن براي من جايگزين پيدا کنن و من هم قبول کردم چون واقعا نامردي بود يهو بزنم زير همه چي و ....

در طول اين مدتي که من تدريس مي کنم اين هفته هفته ايي بود که تازه فهميدم احترام به معلم يعني چي!؟! :)) آقا از دربان و منشي و استاد هاي ديگه گرفته تا خود مدير! جلوم دولا راست ميشدن!! :)) البته خب تابلو بود که اين کارا واسه چيه! به قولي نمک گير کنن تا من ول نکنم اما حقيقتا نمي تونستم بمونم چون به دخترخاله ام قول داده بودم که اومد ايران لحظه ايي تنهاش نذارم. خلاصه هيچي توي اين يه هفته انقدر ديگه به ما لطف و محبت که .... بعد از طرفي هم پيش خودم نشستم فکر کردم ديدم الان به نسبت اينکه نه مدرکي دستمه نه خب تجربه ي آن چناني دارم جايگاهي که پيدا کردم خيلي خوبه و از ترم بعد هم قراره  تو سطح اينترو درس بدم و تازه اين طور که من ازشون زهر چشم گرفتم و حالا به هر دليلي اينا نمي خوان که من ازونجا برم راحت مي تونم ازشون مرخصي بگيرم ... خلاصه اين شد که تصميم گرفتم اين ترم هم بمونم و احتمالا از ترم اينده يه مرخصي بگيرم تا تکليف ارشدم معلوم شه تا ببينيم خدا چي مي خواد و من اصلا مي خوام در حوزه ي تدريس بمونم يا نه!

*

از طرف ديگه هم کمتر از يک ماه ديگه عروسي داداشم و سيب مهربونه! يه کمي کارها تو هم قاطي پاتي شده و درگير مراسم هاي اين دو تا عروس دوماد هم هستيم و

از يه طرف ديگه!! ( الان ميگيد چقدر طرف طرف ميکني! ) همين يک شنبه يعني سي و يکم دختر خاله ام داره مياد ايران و وقت هايي که مياد تو اتاق من اطراق مي کنه و کلا با هم زياد جوريم و يه جورايي خواهر نداشته ي منه! حالا خودتون حساب کنيد اومده بره بگرده چون تعطيلاتشه و ما هم انقدر سرمون شلوغ! البته من آموزشگاه رو مي تونم يه کاريش بکنم ( مدير خودش گفت يه ماه مرخصي بهت ميدم! :دي ) اما بقيه کارا رو چي کنم؟!

خلاصه هيچي منم از عقد سيب مهربون و داداشي ( چهار خرداد ) چون بعد سالن اومدن خونه ي ما من هر چي اسباب اثاثيه دم دستم بوده ( از کيف و لباس و کاغذ کادو و مقوا و کاردستي هايي که شاگردام بهم داده بودن ) ريخته بودم توي کمدم و بعدش هم که رفتم زنجان و از وقتي اومدم درگير نازمد بازي بودم و حس و حالي واسه تميز کردن اتاقم نبوده! از ديشب کوزت وار افتادم به جون اتاقم و دارم تميزش مي کنم! يه تخت اضافي هم پايين داريم بايد بيارم تو اتاقم يه جا جاش بدم چون مي دونم انقدر بهش اصرار مي کنم اين يه ماه خودم بايد زمين بخوابم :) هيچي ديگه! ببينيد خدائيش دلتون مياد کامنت ميذاريد که کوشي؟ ممکنه يه غيبت کبري داشته باشم تا آخر تابستون و هيچي نشه ديگه بنويسم. ايشالا وقت مي کنم بيام بهتون سر بزنم و اگه شد چيزکي هم بنويسيم! در هر صورت اميدوارم تعطيلات خوبي داشته باشيد. ما که اين جوري سرمون شلوغ پلوغه! راستي در ارائه دادن پيشنهاد واسه اينکه چه جوري بتونم از پس تميز کردن اتاقم بر بيام! تروخدا تعارف نکنيد! خوش حالم مي کنيد فقط بدوئيد که تا دوشنبه بامداد که ميرسه اتاق من برسم تميز کنم :) 

 

 

 

 

+  یکشنبه هفدهم تیر 1386   پرنسس 

 

 


 

نوشتنم نمياد ... يعني مياد ها! ولي نه وقتش هست نه حوصله اش! دقيقا ناب ترين احساساتت و ناب ترين جمله هايي که به ذهنت ميان يا يه جاييه که نه به قلم و کاغذ دست رسي داري نه حضور يه سري آدم مزاحم ميذاره تو صداتو ٬ نفس هاتو ٬ اشک هاتو يه جايي سِيو کني تا بعدا سر فرصت يه جا رو يه تيکه کاغذ بنويسي شون .....

خسته ام . همين .

 

+  جمعه پانزدهم تیر 1386   پرنسس 

 

 

 

 

توي اين يک ماهي که گذشته انقدر اتفاق هاي ريز و درشت هستن که وقتي رديف شون مي کنم جلوم تا از همون روزهاي اول که « بايد بنويسم » شروع کنم به نوشتن تا روزهاي دوري و دل تنگي و امتحان ? ناخوداگاه مي بينم .. اووه ... چقدر زياد ميشه  و واسه شما ها خسته کننده تا بخونيدش. شايد تغيير احساسات من و شايد دوري از خونه و خونواده مهم ترين اتفاق هاي اين يک ماه اخير بودن. اگرچه که دلم مي خواد از تمام خاطرات تلخ و شيريني که توي اين يه ماه به من گذشت بنويسم چون مي دونم ديگه هيچ وقت هيچ وقت خاطراتي با اين طعم برام رقم زده نميشه اما باز ميگم خب اين خاطرات براي من عزيزن نه شماها! پس ترجيح ميدم توي دفتر خاطرات شخصي خودم اين خاطرات رو بنويسم و اين يک ماه رو توي آرشيو اين وبلاگ خالي ميذارم. هفته ي آخري که زنجان بودم با وجود اينکه سخت ترين امتحاناتم توي همين هفته ي آخر بود و با وجود اينکه من شب ها کمتر از سه چهار ساعت فقط مي خوابيدم اما بي شک يکي از بهترين هفته هاي زندگي من بود. زندگي خوابگاهي بين يه مشت آدم با فرهنگ هاي مختلف و با سليقه ها و اخلاق هاي مختلف واقعا شجاعت و صبر ايوب مي خواد . شجاعت براي بيان کردن عقيده و نظر خودت بين اون همه آدم با پس زمينه هاي مختلف خونوادگي و صبر ايوب واسه تحمل کردن کارها و عقايد - از نظر تو مسخره ي - ديگران! زندگي با کمترين امکانات رفاهي و کمترين آسايش و کمترين حريم خصوصي باعث ميشه قدر خونه و زندگي و اتاق خودت رو بيشتر بدوني و وقتي برميگردي مثل ديوونه ها در و ديوار اتاقت رو بو کني و خداروشکر کني که برگشتي خونه و موقع چايي صبحانه خداروشکر کني که يکي زودتر پاشده و چايي دم کرده و مجبور نيستي چايي از ديروز مونده رو بخوري! ولي باز با اين حال وقتي دو روز که از برگشتنت مي گذره دلت واسه همون آدم هاي خوابگاه ( نه فقط دوستات ) حتي اون آدم هايي که عقايدشون به نظرت مسخره و عجيب ميومد تنگ بشه. نه فقط واسه اون آدم ها حتي واسه اون تخت کذايي ت که وقتي يکي تو اتاق بغلي راه ميرفت تختت ميرفت رو ويبره! حتي واسه اون آشپزخونه ي کثيفش که مي خواستي دو تا دونه ظرف بشوري کَفِش يه ليتر آب جمع ميشد! حتي واسه اون خونه خرابه هه که پشت خوابگاه تون بود و ساعت ها مي رفتي پشت پنجره مي نشستي و به آدم هايي که سال ها پيش توي اون خونه زندگي مي کردن و سرگذشت هاي اون آدم ها فکر مي کردي. حتي واسه هر شب زنگ زدن به صد و ده و از فرط عصبانيت از دست مزاحمت هاي پسرهاي شرور محله گريه کردن و حتي واسه .... خيلي چيزها هست که دلت واسشون تنگ ميشه ... اما باز هنوز هم باورم نميشه که برگشتم خونه! به پيانوم با حسرت نگاه مي کنم و خوش حال ميشم که بالاخره بعد يه ماه ميتونم پشتش بشينم. واقعا اون روزها که زنجان بودم اين روزها رو ـ همين روزهايي که الان توش هستم رو ـ توي هاله ايي از ابهام ميديدم مخصوصا اون يکي دو هفته ي اول که کارم اين بود که هر شب برم زير پتو و يکي دو ساعتي اشک بريزم.اما کم کم عادت کردم به اينکه اينجا خوابگاه است! قرار نيست با صداي سوت قطار از خواب پانشي! قرار نيست با صداي خنده ي جيغ مانند يه آدم احمق که نصفه شبي با يه آدم احمق تر از خودش حرف ميزنه به حالت ترس از خواب نپري! .... هيچي ديگه ... همين ... اين همه نوشتم که بدونيد من کجا بودم اين يه ماهه. خوش بختانه با وجود اينکه هنوز نتايج همه ي امتحانام نيومده اما عالي بودن. هفتم امتحانام تموم شدن اما قرار بود با دوست هام يکي دو روز بريم زنجان گردي. حدود يک هفته قبل از اتمام امتحانام يادم افتاد که کاش با ماشينم ميومدم زنجان که اينجا انقدر زير آفتاب نسوزم. که مامان و بابام زحمت کشيدن و اومدن زنجان واسم ماشين آوردن و خودشون برگشتن. روزهاي خوبي با اين ماشينم توي زنجان داشتيم که هيچ وقت يادم نميرن. جمعه ظهر از آموزشگاه جديدي که توش از اين ترم قراره کار کنم زنگ زدن و گفتن ساعت نه صبح کلاس داريد. ديگه شنبه صبح زود من و نرگس و نياز از زنجان راه افتاديم ( دوستام با من اومدن تا من توي اتوبان اون وقت صبح تنها نباشم ) تا من به کلاس ساعت نه صبحم برسم. طفلکي ها بچه ها همين رسيدن خونه مون زنگ زدن آژانس و رفتن سوار ماشين بشن تا برگردن زنجان و من تا يازده يه کلاس تقريبا سطح بالايي داشتم و دوباره عصرش هم از چهار تا هشت. ديگه شب که ساعت نه رسيدم خونه جنازه بودم! امروز هم يه کلاس ديگه داشتم. البته البته يه کلاس جديد! تا حالا من با اين رده سني کلاس نداشتم. واي محشرن! بچه هاي زير سن آمادگي و مهد کودک! شونزده تا پسر بچه ي اين سني! خداروشکر ديروز با اين بچه ها کلاس نداشتم وگرنه نا نداشتم تا باهاشون سروکله بزنم! خوش بختانه برخوردم خيلي خوب تر و بهتر از اون چيزي بود که حتي خودم فکر مي کردم.... انقدر بچه ها جذبم شده بودن که حتي اون يه سري که اول کلاس با گريه و مامان هاشون اومده بودن سرکلاس ديگه از کلاس نمي خواستن برن بيرون و از سر و کول من بالا مي رفتن! من هميشه فکر مي کردم اين فقط دختربچه هان که شيرين و خواستني ن اما امروز واقعا ازين پسر بچه ها خوشم اومد. خدارو چه ديدي شايد رفتم ترم بعد همه ي کلاس هاي سن بالاهامو تعطيل کردم اومدم به اين سن درس دادم. واي که چه دنيايي دارن! ايمَجينِيشنون خداست!! بگو ف! تا فرح زاد که چه عرض کنم! تا رامسر ميرن و بر مي گردن! اول کلاس من مرتب با کلاس موها درست شده رژ لب خوشگل! آخر کلاس من ژوليده! موهام کج و خل و مقنعه که چه عرض کنم! يه تيکه پارچه رو سرم بود! چون من پابه پاي اين بچه هاي مهد کودکي براي يادگيريشون از روش تي پي آر استفاده کردم و هر کاري بگيد کردم!!! اون موقع که داشتم بالا پايين مي پريدم همش مي گفتم استاد کجايي که ببيني چه جوري دارم تئوري ها رو عملي انجام ميدم و نمي بيني!!!

خلاصه همين ديگه .... اين بود انشاي من در باب چگونه اين يک ماه غيبت صغراي خود رو گذرانديد. راستي ... از پيشنهادات و انتقادات کساني که به اين سن بچه ها درس ميدن يا درس دادن قبلا استقبال ميشه .... بازم ببخشيد اين پست من انقدر طولاني شد .... :)

 

 

+  یکشنبه دهم تیر 1386   پرنسس 

 

 


 

بعد از يک ماه دوري برگشتم خونه. فعلا شديد خسته هستم و نمي تونم براي کسي برم چيزي بنويسم. فقط اومدم اظهار وجودي کرده باشم و ازونجايي که يک ماه خونه نبودم و آدرس وبلاگ هاتون از حافظه ي پي سي پاک شده خواهش منديم! از تمام دوستاني که لطف مي کنن اينجا رو مي خونن آدرس هاشون رو تو کامنت بنويسن تا من دوباره پيداشون کنم. بازم معذرت از بابت اين همه تاخير . حدود يک ساعت ميشه رسيدم خونه و فعلا شديدا خسته هستم.

بر مي گردم .... حتما!

 

 


+  دوشنبه چهارم تیر 1386   پرنسس